اصفهان
تا یک شنبه آنجا هستم لذا شارنیوز بی خبر را تحمل کنید
بیتوته ی کوتاهیست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید همچون دشنامی بر می آید
و روز شرمساری جبران ناپذیریست ...
و آسمان سر پناهی
تا به خاک بنشینی و
به سرنوشت خود گریه ساز کنیییییییی
هفته گذشته استاندار به همراه جمعی به سقز آمدند و کنارگذر را کلنگ زنی کردند .در این مراسم سخنرانان از استاندار می خواهد نسبت به روشن شدن وضعیت برخی از پروژه ها مانند سد چراغ ویس و برخی مناطق مانند تازآباد اقدامی انجام دهد که البته خواسته بجایی است که مردم از دولت بخواهند مشلاکتشان را بطرف کند چه که به همین منظور آنها بر سر کار آمده اند.اما جواب استاندار قابل تامل است وی با اشاره به تعطیلی بازار در اواخر ماه گذشته، گفته ما هم گلایه هایی از مردم سقز داریم.(و دیگر در توضیح این گلایه چه گفته بی خبرم)
پی نوشت:این گلایه چقدر بر مردم سقز تاثیر داشته باشد،در آینده مشخص خواهد شد.
پا نوشت: این استاندار است که میتواند گلایه کند نه کس دیگر
زیر نوشت:شعر به متن ارتباطی نداشت(جدی می گم) در حال و هوای این شعر بودم و گذاشتم.مطلب چند برابر این بود و کلی مثالهای عجیب آورده بودم برای اینکه ما هم می توانیم گلایه داشته باشیم که بی خیالش شدم نمیدانم چرا
هفته عجیبی را پشت سر گذاشتیم.واقعا عجیب! اتفاقاتی در این مملکت افتاد که درهرکجای دیگر جهان می افتاد پرونده های قطوری در دادگاه مطرح می شد و خیلی ها باید از سمت خود استعفا میداد و گرهی هم استعفا میکردند، اما خوب اینجا ایران است و اصلا از اتفاقات نمی افتد.
مجلس هشتم با رای اعتمادش به دکتر کردان خیلی زودتر از آنچه می شد فکرش را کرد ملت را ناامید کرد رای اعتماد به وزیری که مدرک دکترایش جعلی بود ان هم در کشوری که حلال و حرام معیار ارزش گذاری چیزها است و جناب دکتر قلابی سالها است با درجه دکترا حقوق میگیرد و در دانشگاه تدریس میکند و لابد نام جناب دکتر بر پایان نامه خیلی از دانشجو ها هم است.
در روز رای اعتماد اتفاقا داشتم مذاکرات را از رادیو گوش میدادم و نکته ای که بعد ها به آن چندان اشاره نشد اصرار توکلی بر غیرعلنی برگزار کردن جلسه بود تا بتواند در مورد پرونده فساد اخلاقی دکتر صحبت کند که لاریجانی این کار را نکرد و من ماندم که دکتر چه مشکل اخلاقی داشته؟ در روز آنلاین بعدها مطلبی در این خصوص خواندم که به نظرم درست آمد ولی آنگونه که باید در رسانه ها به آن پرداخته نشد.
دکتر نیامده و هنوز اولین امضای خود بر اسناد وزارت کشور نزده که دو پرونده جعل مدرک و فساد اخلاقی نزد افکار عمومی در موردش گشوده شد اولی که قطعا صحیح است و در مورد دومی کسی نمیداند.
سایت توکلی به خاطر پیگیری ماجرای کردان فیلتر شد که صرفنظر از حواشی این جریان اظهارات توکلی جالب بود که گفته بود این کار در مبارزه من در مسیر آزادی خللی وارد نمی کند(یا چیزی در همین مایه ها). سعی کردم مرور کنم بیبینم توکلی قبلا کجا قدمی در راه آزادی برداشته بود مثلا در همین سایتش کی به بسته شدن روزنامه ها،فیلتر شدن سایت ها ،دستگیری دانشجویان و فعالین سیاسی زن و مرد! و ... اعتراض کرده که اکنون فیلتر شدن سایتش در این راه او را ثابت قدم تر کرده باشد؟
حکایتی است ماجرای اصولگرایان که تا وقتی تیغ محدودیت به بدنشان نخورده باشد نه به فکر آزادی دیگران هستند نه دموکراسی اما چون نوبت به خودشان رسید تنها مبارز راه آزادی می شوند.
آرش میر اسماعیلی که معرف حصورتان هست.جودو کاری که در المپیک آتن با ورزشکار اسرائیلی مسابقه نداد و به تمام آرزوهایش در ایران رسید.وقتی که وی غرق دریافت جوایز متعدد با ارقام نجومی بود سعی می شد تاکید شود که اگر وی با این قرعه روبرو نمی شد قطعا مدال طلای المپیک را کسب میکرد.تاکید بر این مسئله چنان بود که حتی درصدی احتمال شکست برای وی را قائل نمی شدند و البته ماجرای همان املای نانوشته است که غلطی هم ندارد او هم مسابقه ای نداده بود تا عیارش مشخص شود.من هم به قدرت و توان جناب میراسماعیلی ایمان آورده بودم و او را همواره طلا آور ثابت جودو میدانستم.
دیروز سرخط اخبار را نگاه میکردم که دیدم نوشته میراسماعیلی نهم شد! یعنی این قهرمان بلامنازع جهان که این بار بد شانسی آورد و رقیب اسرائیلی ها نشد، نه اول و دوم و سوم و چهارم که نهم شد به عبارتی نهمین ورزشکار برتر بود نه آچنان که به خورد ما میدادند اولین.تحقیق که کردم دیدم وی در المپیک سیدنی هم نتوانسته مقامی کسب کند و آن همه در بوق و کرنا کردن فقط جنبه تبلیغاتی داخلی داشت و مثل همیشه بزرگ نشان دادن خودی هایی که خیلی هم بزرگ نیستند.
وضعیت به شکلی شده ورزشکاران ایرانی آرزوی هم قرعه شدن با اسرائیلی ها را دارند چون هم چنان پولی میگیرند که برای هفت پشتشان کافیه هم بی خود انرژی مصرف نمی کنند و دچار استرس مسابقه نمی شوند.
امروز هم یک روز خوب دیگر بود،تولد مریم، چشن تولدهایمان در شارنیوز جور شد و حداقل این بود که ثابت کردیم به یاد همدیگر هستیم، البته زمانی که تولد همه در مرداد ماه باشد.
اگرچه نتوانستیم برای مریم به پاس همه لطف هایش جشنی تدارک ببینیم اما به سهم خود صمیمانه ترین تبرکاتم را به او میگویم و هرآنچه خوبی و زیبایی در دنیا هست برایش آروز دارم.زبان از سپاس محبت هایش در این سالها قاصر است.
المپیک آغاز شد چه آغاز شدنی!مات و مبهوت چند ساعت را در مقابل یک شبکه خارجی میخکوب شده بودم و از اعجاز چینی ها لذت میردم.
1) سیاستگزاران رسانه ملی مردم را به چشم مریضان جنسی نگاه میکنند وگرنه دلیلی نداشت از پخش مستقیم مراسم افتتاح المپیک امتناع کنند که مبادا خانمی لباسی نامناسب بر تن داشته باشد.البته ایرانی ها مجبورند به بهشت بروند و دست خودشان نیست که انتخاب دیگری داشته باشند. به قول چالنگی"این سوال پیش میاد که در قیاس با کشور عربستان که خواستگاه اسلام ما کاسه...(بی خیال تو رو خدا بگم که چی بشه)
2) به طرز عجیبی ورزشکارانی که رژه میرفتن به نظرم زیبا و باوقار می آمدند خصوصا ورزشکاران کشورهای عربی و افریقایی و با توجه به سابقه ای که از دوره های پیش حضور ایران در این مراسم داشتم به شدت نگران بودم که نکند بخواهند با چادر مشکی و کت و شلوار خاکستری و پیراهن یخه آخوندی رژه بروند که خوشبختانه این بار آبرو داری کردند.البته اگر به آن خانمی که پرچم ایران را حمل میکرد میگفتند عینک های ذره بینی ات را در بیاور خیلی بهتر بود.
3) حوصله ای برای پیگیری المپیک ندارم و تنها آروزی شکست تمام ورزشکاران عزیز ایرانی را دارم که البته دلیلش برایم روشن نیست (چه صداقتی!)
17 مرداد روز خبرنگار
آیا خبرنگاران مستقل ایرانی مغز خـــر خورده اند؟
جواب سوال به احتمال زیاد آری است چرا که در دورانی که روزنامه کیهان جایزه منتقد نمونه را میگیرد معلوم است آن خبرنگارانی که ما میشناسیم ملحد و گاهی مفسد فی الرض هستند وبه همین دلیل است که اگر مغز خر نخورده باشند اینگونه خود را به خطر نمی اندازند. به قول سید علی صالحی
ما در کجای زمان ایستاده ایم
امروز تولدم بود،روز که قرنها پیش از میلاد منجمان و پیشگویان صاحب کتاب در در مورد این روز مطالبی ذکر کرده و به تولد بنده حقیر اشاراتی کرده بودند.اگر چه در این اشارات نگفته بودند تولد این شخص دردی را از کسی دوا می کند یا نه و اصولا دیگران به کنار، به درد خودش خواهد خورد؟
خلاصه این منجمان سعی کرده بودند اهمیت این روز را متذکر شود و به آدمیان بگویند این روز را گرامی بدارند که چون همیشه آدمیان- این موجودات دو پا -این کار نکردند و اگر نبود رفیقان شفیق و یاران شاطر! که بنده را خجالت دادند ، این روز مانند تمام بیست و چند سال قبل می گذشت بک آروزی کوتاه مدت دارم و آن پایان یافتن دوران احمدی نژاد است بدون خون ریزی و چند آرزوی بلند دارم که قابل عرض نیست.در اوج نا امیدی از همه چیز این شعر شاملو را می خوانم و در یک غروب زیبای تابستانی وقتی که به افق های دوردست خیره شده ام تصمیم میگیرم باز هم به زندگی شانس دیگری بدهم .این است آروزهای یک ۲۶ ساله خراب
روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت .
روزی که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان
برادريست .....
روزی که ديگر درخانه هاشان را نمی بندند ؛
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطر آخرين شعر ، رنج جست و جوی قافيه نبرم ...
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترين سرود بوسه باشد .
روزی که تو بيايی ، برای هميشه بيايی و مهربانی با زيبايی يکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم ...
و من آن روز را انتظار می کشم ؛
حتی روزی که ديگر نباشم .
در تاریکی و سکوت مرگ زای شبانه که نتیجه مستقیم سیاستهای دولت است نشسته ام و به دو اتفاقی که امروز افتاد فکر میکنم.
1) اس ام اسی به دستم رسید از سوی دکتر بهروز فاتح عزیز که خبر داد در حال ترک ایران است و از این پس رحل اقامت در کشور دیگری خواهد افکند که در ایران دیگر جایی برای او نیست.یک فوق دکترای فیزیک اتمی که همشهریمان بود را به همین راحتی پراندند.از اولین دیدار با دکتر فاتح و آخرین دیدار کمتر از شش ماه میگذرد زمانی که برای اولین بار وارد دفتر شارنیوز شد و از قصد خود برای حضور در انتخابات سخن گفت.تا آخرین بار که سه هفته قبل در خیابان جمهوری او را دیدم و گفت: از کارم استعفا دادم چون تحمل کار در یک سیتسم بسته و امنیتی را نداشتم .ظاهرا بسیار هم تحت فشار بودم.وی یادآور شده بود که می خواهد چند راه دیگر برای کار را امتحان کند و اگر نشد ایران را ترک خواهد کرد.وی در مرکز تحقیقات اتمی -یا چیزی در همین مایه ها- کار میکرد
متاسفم که دکتر فاتح را به همین راحتی از دست دادیم.مردی به غایت دوستا داشتنی و افتاده... کسی برای ماندش تلاشی کرد.
امیدوارم وبلاگ نویسی را ادامه بدهد ما را در وبلاگسستان سقز تنها نگذراد و البته هرجا که هست خدایا به سلامت دارش.
2 عصر را بر مزار محمد شریعتی گذراندم به همراه خانواده اش در سومین سال مرگش.
دارم به این نتیجه می رسم که دولت اصولگرا غیر از حال گیری و مختل کردن زندگی مردم کار دیگری ندارد.می پرسید چرا؟ به چند موردی که در این چند روز برایم پیش آمد دقت کنید
1) شب گذشته یکی از اقوام عزیز از خارج برگشته در منزل ما میهمان بودند و چند تن دیگر از اقوام هم برای تازه کردن دیدار با ما و ایشان حاضر بودند و خلاصه تعداد زیاد و اوقات به کام بود که زد و ساعت 10 شب برق رفت و هرچه از این اجتماع اقوام لذت برده بودیم از حلقوم مان بیرون کشیده شد.در این میان البته الفاظ رکیکی به مسببان این حادثه نثار شد که من به جد برخورد کرده و تذکر دادم که کسی فحش ندهد.
2) یک هفته ای است آرزو به دل مانده ام یک اس ام اس معمولی را بعد از اولین ارسال بفرستم که میسر نشده.برای ما که زندگیمان بر پایه اس ام اس می چرخد و اصولا در شارنیوز هیچ یک از اعضا با هم مکالمه نمی کنند و علاقمند به ترویج فرهنگ مکتوب کردن مذاکرات هستند،اختلال در سیستم تلفن همراه عین مبتلا شدن به مرضی سخت در مایه های سرطان پوست است.البته دیگر خدمات تلفن همراه هم دچار اختلال بود و موجبات استرس و به تبع آن انواع تیک های عصبی را فراهم کرد.
3) مورد سوم بحث خوش اشتغال است که نیازی به توضیح نیست و ارجاع میدهم به دو مطلب قبل.
4) زندگی بدون اینترنت یعنی هیچ. سیاست های جالب دولت نهم در راستای محدود کردن سرعت اینرنت از آن شوخی هایی بود که تبدیل به واقعیت شد. وزیر نخبه این حوزه اجازه واگذاری اینترنت با سرعت بالا را به کاربران خانگی لغو کرد.سرعت پایین اینترنت برای ما که قرار است فایل های ویدیویی آپ لود کنیم شکنجه ای به تمام معنا است که دوستانم را وا میدارد ادب را کنار گذاشته وزبان به فحاشی بگشایند که البته با تذکرهای جدی من روبرو می شوند که تحت هر شرایطی نباید به دولت فحش داد هر کاری هم بکند. حالا قوض بالا قوض اینکه اخیرا چند سایت مذهبی محلی هم فیلتر شده و بر محدودیتهای دنیای مجازی روز به روز افزوده می شود.
5) ترافیک آزاردهنده سقز که بیرون رفتن امروز را زهرمار کرد. هیچ کاری هم تا حالا برای رفع این مشکل در شهر نشده.
6) قیمت مواد خوراکی بر اساسی اعلام بانک مرکزی 33 درصد افزایش یافته است.دیروز مرغ پرکنده هر کیلو 2100 تومان خریم .خواهشمندم از دایره ادب خوارج نشوید که در شان شما نیست.
این روزها بسیاری از همشهریان اروپا و آمریکا نشین به سقز بازگشته اند و از مشاهده نابسامانی ها و دربه دری های مردم در شگفت هستند.بیت :
کار جنون ما به تماشا کشیده است یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
پا نوشت1:حالا ارادت من به خاتمی را یک لحظه فراموش کنید و تصور کنید الان خاتمی بیچاره رئیس جمهور بود و همین مسئله قطعی برق وجود داشت.چه به روز این او و دار دسته اش می آمد تنها خدا میداند و وکلا و علما و روزنامه ها و شریعتمداری و زمین و زمان او را بیچاره میکردند.برای همین خوش به حال احمدی نژاد
پانوشت 2: وای به حال دولت فلک زده بعدی
اصولا مرداد ماه نزد اهالی محترم و جیگر شارنیوز از اهمیت بالایی برخوردار است چون سه تن از اعضا در این ماه متولد شده اند،جلسات اولیه راه اندازی شارنیوز در همین ماه بود و البته کلی اتفاق سیاسی و فرهنگی مهم هم در همین ماه بوده.الان رسیدیم به اولین جشن تولد که مربوط به میرزا مازیار می باشد
که از دیروز کچلمان کرده از بس با ایما و اشاره لزوم انجام حرکتی در این روز را تذکر داده.البته ایشان کلی اصرار دارد پایان 24 سالگی را پایان دوران جوانی بدانند چون سازمان ملل چیزی در همین مایه ها گفته!.
یکی از افتخارات میرزا این است که پسر عمه من است و احتمالا از این بابت خوشال است(بگذارید باشد) سال گذشته برای تولد من یک کتاب برایم خریده که اولین کادوی طول زندگیش است (البته در رودربایستی یک نفر دیگر قرار گرفت و گرنه از این خیر ها ندارد) و احتمالا الان منتظر است من هم حرکتی مشابه انجام دهم که کور خوانده...پول ندارم.
کا مازیار در بخش شهربان و بخش کنترل عصر گاهی خیابان جمهوری تا هلو ،حضور بسیار فعال دارد و البته مخاطبان شارنیوز اثرات حضور مثبت وی را در هر دو بخش دیده اند که از شوخی گذشته به سهم خود ازش ممنونم که بسیار قلم طنز خوبی دارد.
خلاصه اینکه تولدت مبارک و هزار سال زنده باشی و از اینکه در شارنیوز همراه ما هستی کلی خوشحالیم امیدوارم برنامه هایی که مدتی است به فکرشان هستی سر بگیرد.
لازم به ذکر است میرزا مازیار اردلان متولد7 مرداد 1363 است و فعلا قصد ازدواج ندارد.

دیروز با پدرم کلی جرو بحث کردم که چرا هیچ یک از اعضای خانواده ما در جبهه های حق علیه باطل به درجه رفیع شهادت نائل نشدند که ما امروز بتوانیم شغلی برای خود بیابیم.ایشان دلیل این اعتراض بنده را در کمال تعجب جویا شدند که بنده خبر زیر را به نقل از استاندار قدر کردستان برایشان خواندم:
خبرگزاري فارس: استاندار كردستان گفت: در دولت نهم بيش از 700 نفر از ايثارگران و فرزندان شاهد در استان كردستان استخدام شدهاند
و البته بعد از خواندن خبر تاکید کردم که دیگر بنده را به دلیل بی کاری سرزنش نکنید و دیگر هم لای کتاب را باز نخواهم کرد چه که کسانی که شاغل می شوند معیار انتخاب شدنشان دانش و معلومات نبوده و ...
پدر اندکی غور کرده و انگشت تعجب به دندان فرو همی برد که وای بر سر گل پسرم چه آمد که اینگونه پرت و پلا می گوید و تلفن برهمی داشت و به مکتب روانشناس زنگ بزد.
پانوشت1: یعنی باورم بشود در کردستان 700 شغل دولتی ایجاد شده باشد؟بر فرض اینگونه باشد مگر چند شغل دیگر برای باقی جویندگان کار باقی می ماند؟
پانوشت 2:هیچ جای دنیا به خاطر کسانی که برای کشورشان فداکاری کرده اند دیگران را قربانی نمی کنند.قربانی خودم را میگویم که یک سال است در به درم ...
پانوشت 3:دوستی میگفت همین توزیع عادلانه شغل را برای جناب استاندار به چنان پتکی برای وقت انتخابات بدل خواهم کرد که نتواند تحملش کند.بنده هم گفتم این کار آدمهای بد است و نکنید از این کارها
پانوشت 4: من بدبخت را بگو چقدر با امیدواری در آزمون های استخدامی شرکت میکردم.
دوم مرداد سالروز مرگ شاملو است،غول زیبایی که سر به آسمان می ساید.
شاملو یعنی دقیقا 4 سال از زندگی من و بدون شک بهترینش! که هر روز را با اشعارش،صدایش،عکسهایش و چندین و چند کتابی که از او در قفسه کتابهایم داشتم و به شکلی ترجمان افکار سیاسی،اجتماعی ام در آن مقطع بود. پروایی ندارم از اینکه اعتراف کنم شاملو تنها چیزی بود که با وصل کردن خود به او در میان دوستان،تمام نداشته هایم را جبران میکردم و چه برایم لذت بخش بود که اطرافیانم در دوران دانشجویی من را به عنوان یک دوستدار شاملو می شناختند.
یادم می آید اولین ترم حضور دانشگاه نه دوستی در تبریز داشتم نه هم اتاقی ثابتی که روزهایم را با او سر کنم و در این روزگار بود بیش از هر زمانی شاملو بی حوصلگی هایم را پر میکرد و اکنون چقدر خوشحالم که تنها بودم و توانستم در اشعار سخنرانی ها و مباحث شاملو غوطه ور شوم اگرچه دیگر مثل سابق حشرونشر با شاملو در برنامه های روزانه ام جایی ندارد. چهار سال دانشگاه را که تمام کردم، تمام کتابهای شاملو و کتابهایی هم که در مورد او نوشته بودند را خریداری کرده و خوانده بودم و به هر مناسبت شعری از وی را چاشنی صحبتهای شوخی و جدی ام میکردم .چه روزگار خوبی بود سالهای همنشینی با شاملو.
خلاصه شاملو چیز دیگری است و به باور خیلی ها بعد از حافظ تنها شاعری است که توانسته به زبان فارسی امکانات جدیدی اضافه کند همین تاثیر عمیق وی بر شعر صده اخیر باعث شده که نام وی را حتی در رادیو هم که به لحاظ تفکری خاص که بر سیستمشان حاکم است با وی مخالفت شدید به عمل می آید،بارها و بارها می شنوم به این معنی که نمشود او را حذف کرد حتا اگر نگذارند دوستانش بر مزارش گرد هم آیند و دو اثر چاپ نشده وی هنوز در لیست کتابهای ممنوعه در وزارت ارشاد قرار داشته باشد.(کتاب های زیر خیمه گر گرفته شب و افسانه هفتاد و دو ملت).
اغلب شعرهایش را به شدت دوست میدارم و برای امروز می خواستم شعر "در این بن بست" را بیاورم که یادم آمد قبلا به مناسبتی در همین وبلاگ این کار را کرده بودم.الغرض خوش باشیم با شعر...
مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
***
پس پشت مردمکان
فریاد کدام زندانی است
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!
***
و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی

پاییز ۸۰ ماه های اول دانشجویی