جمعه خوب بد زشت
امروز بعد از اینکه سری به نمایشگاه کتاب زدیم که به مناسبت دهه فجر کتاب فروشی هه ژار برگزار کرده، فرصتی شد تا با دوستان در پارک قدمی بزنیم. جدا شوک آور بود. وقتی که به اطراف نگاه کردیم خبری از درختان تودرتو و درهم پارک نبود. خیلی از درخت ها بریده بودند و از تراکم سابق درخت ها حسابی کم شده بود. خیلی صحنه آزار دهنده ای بود اگرچه کسانی که این کار را کرده اند لابد دلیلی برای کار خود دارند( سعی می کنم خوش بین باشم) اما پارک شهر خالی از هویت سابق اش شده است.
پارک شهر زمانی یکی از جاهایی بود که دختران و پسران جوان برای دیدارهای دزدکیشان آنجا را انتخاب می کردند و شاید یکی از دلایلش همین بود که می توانستند پشت درخت های تودرتو از شر چشم های کنجکاو خلاص شوند.
بدانید و اگاه باشید که پارک شهر دیگر به درد "حه ز لی که ری" نمی خورد و شما زیانکارانید
اما روز جمعه ای بهتر از این حرف ها گذشت. یکی از دوستان ما را ناهار مهمان کرد. ضمن اینکه به خاطر اتفاق خوبی که برایش افتاده بهش تبریک میگم از بابت ناهار هم بسیار ممنونم. اما ناهار را در آشپزخانه صنعتی سفارش دادیم چه سفارش دادنی! بنده که اصولا بسیار شکمو هستم از لذت غدایی که خوردیم و کیفیت متفاوتی که احساس کردیم بسیار سرحال آمادم. این ساختمان بلند دوست داشتنی به معنای واقعی یعنی تفاوت! که مطمئن هستم منجر به تغییر ذائقه هم خواهد شد. برایتان تفاوت مزه غذاهایش قابل تصور نخواهد بود تا تست نکنید.
آقای مدرسی -مدیر- هم که فهمیدند ما آماده ایم ما را غرق محبت کردند و یک جوجه سفارشی هم برای ما درست کردند و البته ما را به دیدن جاهای مختلف آشپرخانه هم بردند. تجهیزاتی که در آنجا دیدم بیشتر شبیه به خط تولید خودرو بود تا یک آشپرخانه که قبلا آن را دیده بودیم. تصوری که ماداشتیم یک دیگ بزرگ و چند قابلمه و ... اما سردخانه، دیگ های عجیب و غریب، یخچالهای مجهز، دستگاه های شستشوی سیخ، پاک کردن سیب زمینی، فر پخت پیتزا ( همین ها را یادم مانده) . همه ما از دیسیپلین حاکم بر آن تحت تکثیر قرار گرفته بودیم( آدم وقتی زیاد تحت تاثیر قرار بگیرد یعنی تحت تکثیر قرار گرفته)
من از قبل در جریان مشکلات حاشیه ای که از این طرف و آن طرف بر آنها تحمیل شده بود بودم اما طی یک ماه گذشته نه تنها قول های داده شده عملی نشده بود بلکه گلایه های دیگری هم اضافه شده بود که جز تاسف و تاثر چیزی باقی نمی گذاشت. دارم به این نتیجه می رسم که علاقه ای به انجام کار زیر بنایی وجود ندارد نه در مسئولان نه در مردم!
بای دود
پارک شهر زمانی یکی از جاهایی بود که دختران و پسران جوان برای دیدارهای دزدکیشان آنجا را انتخاب می کردند و شاید یکی از دلایلش همین بود که می توانستند پشت درخت های تودرتو از شر چشم های کنجکاو خلاص شوند.
بدانید و اگاه باشید که پارک شهر دیگر به درد "حه ز لی که ری" نمی خورد و شما زیانکارانید
اما روز جمعه ای بهتر از این حرف ها گذشت. یکی از دوستان ما را ناهار مهمان کرد. ضمن اینکه به خاطر اتفاق خوبی که برایش افتاده بهش تبریک میگم از بابت ناهار هم بسیار ممنونم. اما ناهار را در آشپزخانه صنعتی سفارش دادیم چه سفارش دادنی! بنده که اصولا بسیار شکمو هستم از لذت غدایی که خوردیم و کیفیت متفاوتی که احساس کردیم بسیار سرحال آمادم. این ساختمان بلند دوست داشتنی به معنای واقعی یعنی تفاوت! که مطمئن هستم منجر به تغییر ذائقه هم خواهد شد. برایتان تفاوت مزه غذاهایش قابل تصور نخواهد بود تا تست نکنید.
آقای مدرسی -مدیر- هم که فهمیدند ما آماده ایم ما را غرق محبت کردند و یک جوجه سفارشی هم برای ما درست کردند و البته ما را به دیدن جاهای مختلف آشپرخانه هم بردند. تجهیزاتی که در آنجا دیدم بیشتر شبیه به خط تولید خودرو بود تا یک آشپرخانه که قبلا آن را دیده بودیم. تصوری که ماداشتیم یک دیگ بزرگ و چند قابلمه و ... اما سردخانه، دیگ های عجیب و غریب، یخچالهای مجهز، دستگاه های شستشوی سیخ، پاک کردن سیب زمینی، فر پخت پیتزا ( همین ها را یادم مانده) . همه ما از دیسیپلین حاکم بر آن تحت تکثیر قرار گرفته بودیم( آدم وقتی زیاد تحت تاثیر قرار بگیرد یعنی تحت تکثیر قرار گرفته)
من از قبل در جریان مشکلات حاشیه ای که از این طرف و آن طرف بر آنها تحمیل شده بود بودم اما طی یک ماه گذشته نه تنها قول های داده شده عملی نشده بود بلکه گلایه های دیگری هم اضافه شده بود که جز تاسف و تاثر چیزی باقی نمی گذاشت. دارم به این نتیجه می رسم که علاقه ای به انجام کار زیر بنایی وجود ندارد نه در مسئولان نه در مردم!
بای دود




